عشق ممنوع ...

متن مرتبط با «داستانک» در سایت عشق ممنوع ... نوشته شده است

داستانک

  • نیلوبلاگ

    حتما بخونید دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از این بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کردکمی خیره ماندم و چیزی نگفتمانگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بودشاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستماهالی خانه فهمیده ب...

    ادامه مطلب